آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سی و یک ماهگی

خانم خانما ، شیطون بلا سی و یک ماهگیت مبارک . اين عکسها هم مربوط به گلخونه ای هست که آبنمای بسیار زیبایی داشت 15/2/92 حالا می خواد بلوزش رو بالا بزنه فقط و فقط برای اینکه ما عکس نگیریم یک فلامینگو زیبا هم تو همون گلخونه بود آیلایی هم از مسافتی تقریبا دور یک عکس با هاش گرفت و خیلی با دقت و احتیاط نگاهش می کرد ...
18 ارديبهشت 1392

سی ماهگی

      نازگلم ، آیلای عزیزم  ماهگیت مبارک . یعنی واقعا 30 ماه از حضورت تو خونه ما گذشت . عین یک چشم برهم زدن هرچند پستی و بلندی های زیادی رو پشت سر گذاشتیم اما... مخصوصا تو این چند روز اخیر احساس می کنم خیلی بزرگ تر شدی علی الخصوص در مورد توالت رفتن کمی بیشتر همکاری می کنی . حرفهای قلمبه سلمبه می زنی . از بپر بپر خیلی خوشت می آید اما نمی دونم تو پارک چرا از تشکهای فنری پرشی می ترسی و فقط می ری کنارشون می ایستی. تو آب دادن به گلها به من کمک می کنی و گاهی داد بابایی رو بلند می کنی مگه رضایت می دی که  شلنگ آب رو بدی . ...
18 فروردين 1392

بیست و نه ماهگی

خانم خانما ماهگردت مبارک نازنینم . حالا دیگه برا خودت خانمی شدی اجازه می دی موهاتو شونه کنم ببندمش گاهی به من می گی مامان بیا آرایشقت کنم بلا ، عاشق  غذا خوری رفتنی ،‌ گاهی حسادت می کنی ،‌عاشق کتاب خوندنی،‌حسابی مستقل و گاهی خود رایی ،‌گاهی چنان دوست دارم رو تکرار می کنی که آدم می خواد درسته قورتت بده و گاهی حسابی اعصاب آدم رو به هم می ریزی ،‌به هزار زبون حرف می زنی ولی هنوز جیش نوچ نوچ ، عاشق رانندگی هستی اونم با سرعت ،‌صله ارحام رو خیلی دوست داری و با تلفن جویای احوال فک و فامیل هستی ،‌ از همه مهم تر سلامتی توست خدا خودش همیشه حافظ تمام کوچولوها باشه   ...
19 اسفند 1391

ماهگرد بیست و هشتم

٩١/١١/١٨ مصادف با    ماهگرد کوچولوی نازمون بود. حالا تو این سن بعضی مواقع حرف های بزرگ یزرگ می زنی ، کم کم یاد می گیری جیشت رو کنترل کنی ، خودت لباساتو انتخاب می کنی ، با بزرگترها مخصوصا خانمهای جوان خوب ارتباط برقرار می کنی اما با کوچولو نه خیلی ، جیغ می زنی ، لج بازی  و بهانه گیری می کنی ، همچنان با خواب رابطه خوبی نداری، عاشق کتاب خوندنی، بعضی شعرها رو شکسته بسته می خونی ، با شونه کردن موهات مخالفی ، عاشق شوتوکات(شکلات) و میوه هایی... خلاصه برا خودت خانمی شدی اما برا ماها همون فندق کوچولومون هستی عزیزم بیست و هشتمین ماهگرد زندگیت مبارک ...
19 بهمن 1391

بیست و شش ماهگی

خانم گلی مامان قدم به بیست و شش ماهگی گذاشت    مبارک   دخملی ما حسابی بزرگ شده ، خوب حرف می زنه ، دستور صادر می کنه، بهانه الکی می گیره ، شیطونی می کنه ، خیلی درونگراست . عشق سی دی های شاد و رقصیدنه حتی واسه گلای من هم می رقصه ، با لباس پوشیدن میونه خوبی نداره ، عاشقه ددره ، نیم ساعت مسواک می زنه ، عاشق کتابه البته گاهی همراه با کمی خشونت منجر به پاره شدن ، بد غذاست ولی عاشق میوه ، گاهی وسایلشو جمع می کنه ، عاشق وسایل آشپزخونه، اصلا دوست نداره موهاشو شونه کنیم ولی دیشب دیدم موقع مسواک زدن برسشم آورده به آب می زنه و موهاشو شونه می کنه .... خلاصه در یک کلام عشق من و بابایی   ...
18 آذر 1391

بیست و دو ماهگی

امروز 18/4/91 گلکم وارد  ماه از زندگیش شد       این هم دخمل 22 ماهه من فسقلی مانتو روسری مامانی رو با چه شوقی تنش کرده . تو این عکس خانمی خیلی کوچیک بود و این لحظه رو  سارا جون ( به قول آیلا عمه سالا ) شکار کرده ، شبیه موش کوچولو سرشو بالا آورده و چون خیای خوشم اومد تو این پست می ذارم   ...
18 تير 1391